کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

حصار عافیت جز کنجِ تنهایی نمی‌باشد.

| # فصل اول |
بازدید
|
نظر

دستم روی کیبورد مثل شمشیریه که هر ضربه‌ش یه تیکه از سنگینی روی دوشمو می‌شکونه. ساعت الآن ۳:۳۷ صبحه و من هنوز سرپا ایستاده‌م، خسته اما آماده. شب‌ها بیدارم چون اینجا کمتر کسی مزاحم می‌شه، راحت‌تر می‌تونم تمرکز کنم و حرکت بعدی‌مو بسازم. ولی همین تنهایی، میدان نبرد خودش رو داره؛ ذهنم پر هیاهوی بی‌صداست. خیلی غمگین و شکسته ام چون حس بدیه وقتی می‌بینی کسی رو که دوست و علاقه داشتی، فاصله گرفته و کم‌کم سعی می‌کنه مسیرش رو از تو جدا کنه. بدتر اینکه چند...

نیم‌جانی هست و می‌آید نیاز از من هنوز

| # فصل اول |
بازدید
|
نظر

الان که دارم می‌نویسم، یک و هفت دقیقه‌ی نصف شبه. چشمام سنگینه ولی هنوز نشستم جلوی مانیتور. منتظرم مدل عصبی که ساختم بالاخره آموزش ببینه. کنارم لیوان چای داغه، بخارش می‌زنه بالا و هر جرعه‌ش فقط چند ثانیه بیشتر بیدار نگه‌م می‌داره. نمی‌دونم از چی باید بگم. از گلای پژمرده یا از طوفانی که توی سرمه؟ راستش هیچ کدومش درست به کلمه نمیاد. فقط انبوهی از کارای عقب‌افتاده جلوی رومه: پروژه‌ای که با محمد شروع کردیم و هنوز تموم نشده، مقاله‌ای که برای کنفرا...

روز ۷۹، ستارخان بی سپاه

| # فصل اول |
بازدید
|
نظر

امروز روز هفتاد و نهم از چالش صد روزه‌مه. خستگی مثل گرد و خاکی که روزها روی وسایل جا خوش کرده باشه، روی تنم نشسته و تکان نمی‌خوره. حس پوچی، مثل سایه‌ای که زیر نور چراغ خیابان، دنبالت می‌آد، بی‌صدا اما سمج، کنارمه. نه راه فرار داره، نه حتی راه آشتی. مبارزه هنوز ادامه داره، ولی امروز… انگار باتری روحم به صفر رسیده. پشت سیستم نشستن؟ بی‌معناست. طراحی‌هام؟ نیمه‌کاره، مثل ساختمونی که وسط کار رها شده و داربست‌هاش زنگ زده. حتی باز کردن کتاب هم برام س...

برو آنجا که تو را منتظرند

| # سرآغاز |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه دشوار است، اما گاهی ماندن از آن هم دردناک‌تر و شکننده‌تر است؛ مثل ایستادن در خانه‌ای متروکه که روزی پناهگاه بود، جایی که خنده‌ها و خاطره‌ها در آن شکل گرفت، اما حالا دیوارهایش ترک خورده و درهایش زنگ زده‌اند، و صدای تو در سکوت سرد و بی‌رحم آن گم و محو می‌شود. آدم‌ها تصور می‌کنند برای ترک کردن باید دلیلی بزرگ و قانع‌کننده داشته باشند، اما باید بدانی که گاهی خودِ ماندن، بزرگ‌ترین زخم است؛ مثل چراغی که روشن می‌ماند ولی هیچ‌کس به روشنی‌اش نی...

چون می از خُم به سبو رفت وگل افکند نقاب

| # سرآغاز |
بازدید
|
نظر

هر آغاز، شکلی‌ست از تولد. نه آن تولدی که با گریه آغاز می‌شود، بلکه زایشی آرام و پنهانی، در دل سال‌هایی که پر از تردید، سکوت، رنج و تنهایی بودند. این وبلاگ، برای من صرفاً صفحه‌ای در دنیای مجازی نیست؛ تلاشی‌ست برای بخشیدن شکل و صدا به تکه‌های بی‌قرار ذهنم، که سال‌ها در سایه مانده بودند. جایی که بالاخره می‌شود نوشت: اولین پست. سال‌ها، همیشه چیزی ناتمام می‌ماند. گاهی فقط می‌نوشتم، گاهی فقط خیال می‌کردم، گاهی تنها طرحی در ذهن داشتم. اما این‌بار، هم...