خستگی مثل گرد و خاکی که روزها روی وسایل جا خوش کرده باشه، روی تنم نشسته و تکان نمیخوره. حس پوچی، مثل سایهای که زیر نور چراغ خیابان، دنبالت میآد، بیصدا اما سمج، کنارمه. نه راه فرار داره، نه حتی راه آشتی. مبارزه هنوز ادامه داره، ولی امروز… انگار باتری روحم به صفر رسیده.
پشت سیستم نشستن؟ بیمعناست. طراحیهام؟ نیمهکاره، مثل ساختمونی که وسط کار رها شده و داربستهاش زنگ زده. حتی باز کردن کتاب هم برام سنگینتر از بلند کردن یک کیسه شن شده.
زندگی اینجا قفل شده، درست مثل ساعت دیواریای که عقربههاش روی یک دقیقهی لعنتی گیر کرده. تنهایی رو نه فقط تو مسیر، که تو همهی لحظههام نفس میکشم. شدم ستارخان بیسپاه؛ فرماندهای که میدونه جنگ هنوز هست، ولی سپاهش سالها پیش پراکنده شده. سکوت این تنهایی، مثل صدا توی یک اتاق خالی میپیچه، برمیگرده، میکوبه تو گوشم.
بیدل و بیدماغ، پلی میکنم روی آهنگهای شجریان. صدای سازها مثل موجی که آرام میآد و زود برمیگرده، میماله روی زخمم. هر آهنگ، نخی باریکه که میگیرم تا شاید بکشم خودمو بیرون از این سیاهی، ولی وسطش میفهمم… هنوز دارم دور خودم میچرخم.
پسر، جدی میگم… زندگی تو این نقطه متوقف شده. خوش به حال اونایی که هدف دارن و میجنگن، که روزشون مثل تیری از کمان جدا میشه و پرتاب میشه به آینده. من پنج ساله تو یک دایرهام، بیهیچ دستاورد، بیهیچ پیشرفتی. کشتیم وسط دریا گیره؛ نه بادی میوزه، نه پارویی مونده. فقط صدای موجها میآد… سرد، بیتفاوت، انگار سالهاست من و دریا همدیگه رو بلعیدیم.
کامنت ثبت شده است.
تصور میکنی متوقف شده درصورتی که این واژه در مورد تو هیچ موقع صدق نمیکنه .
عه کامنت مهسا.
واقعاً درست میگی، حتی وقتی حس میکنیم ایستادیم، درونمون همچنان در حال رشد و تغییراته.
با اینکه زندگی برات متوقف میشه اما بازم شروع میکنی فکر نکنم ادمی باشی که این شرایط رو بخوای بپذیری...
پذیرفتن با نتونستن خیلی فرق میکنه سمانه خانم.