کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

صدای پاره شدن آخرین رشته‌ی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدت‌ها در سایه‌ها انتظارش را می‌کشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صف‌آرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایه‌ی آن سگ سیاه، سنگین‌تر از همیشه روی سینه‌ام خیمه زده است. در تاریک‌ترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواک‌وار گفت: «تو نمی‌توانی…» و دلم، این فرمانده‌ی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیم‌وار زمزمه کرد...

سوگ سیاوش بر دلم

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

آمده بودم که بمانم. و ماندم. اما نه آن‌طور که تصور می‌کردم. ماندن را همیشه با قدرت تصویر می‌کردم با پافشاری، با دندان‌های به هم فشرده، با آن حس خاصی که وقتی از خودت رد می‌شوی بهت دست می‌دهد. اما این ماندن، طعم دیگری دارد. طعم خستگی‌ای که نه از بی‌خوابی، بلکه از خوابیدن‌های بیش از حد می‌آید. شانزده ساعت خواب و باز هم بیدار می‌شوی با همان سنگینی روی سینه. انگار خواب هم دیگر کارش را درست انجام نمی‌دهد.. آن نسخه‌هایی که دلم برایشان تنگ شد...

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

قلم رو دوباره برداشتم. انگار برگشته باشم به خونه‌ای که سال‌ها درش قفل بود، ولی کلیدش همیشه تو جیبم بود. نوشتن همیشه تنها راه من برای نفس‌کشیدن بوده؛ برای حرف زدن با دنیا، حتی وقتی صدایم درنمیومد. اگر مدتی ساکت بودم، فقط به این خاطر بود که داخل خودم درگیر جنگ بودم.. جنگی که اسم نداشت. ۱۴۰۵ رسیده. سالی که باید از دل خون و دود و خاطراتی که هنوز بوی مرگ می‌دهند رد بشم. هیچ‌کسی حالش خوب نیست.نه من، نه تو, نه هیچ‌کس. اتفاقات دی‌ماه و این جن...

سکوتی که از من پیشی گرفت، خداحافظی..

| # فصل چهارم |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه ساده نیست؛ شبیه بیرون زدن از اتاقی که سال‌ها در آن نفس کشیده‌ای، اما مدتی‌ست هوا در آن سنگین شده. ماندن هم اما گاهی بدتر است؛ مثل قدم‌زدن در کوچه‌ای که روزی پر از نور بود و حالا چراغ‌هایش سو سو می‌زنند، انگار که خودشان هم نمی‌دانند روشن بمانند یا خاموش شوند. من مدت‌ها در این کوچه ماندم، در این خانه‌ای که زمانی پناه بود، و هرچه بیشتر ایستادم، فهمیدم که دیوارهایش دیگر صدایم را پس نمی‌دهند. انگار اینجا، جایی که باید آرامم می‌کرد، آرام‌آرا...

من آن رندم که نامم بی قلندر

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

می‌گن مو آن رندم که نامم بی‌قلندر، نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر؛ و من بعد از شب‌های سرد و تاریک، بعد از یک ماهی که انگار از تقویم افتاده بود، برگشتم. نوشتم شاید نوشتن عروجی باشه از این مکث اجباری، از این ایستادن وسط طوفان. آذر خیلی سخت گذشت و دی حتی سخت‌تر شروع شد؛ انگار هنوز نفسی تازه نکرده بودم که جنگ تازه‌ای اعلام شد. اتفاقات وحشتناکی افتاد؛ تلنگرهایی که هیچ‌کدوم تلنگر نبودن، هرکدوم سیلی‌ای محکم‌تر از قبلی. شنبه همین هفته، دقیقاً همین‌جا...

آخر بازی قهرمانان سرگشته شدند

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

ساعت یک شبه… باد سرد پاییزی همچین زوزه می‌کشه که انگار خودش هم اعصاب نداره. هرچی سرمای هوا هست می‌کوبه تو صورتم. چاییم رو می‌خورم و طبق معمول تلگرام رو چک می‌کنم ببینم شاید این‌بار یکی پیش‌قدم شده باشه… اما نه. همیشه همین‌طور. هیچ‌کس شروع‌کننده نیست. پیام نمی‌دم. دیگه زور الکی هم نمی‌زنم. از این انتظار سرد و خالی دست می‌کشم و فقط زل می‌زنم به بخار چای که خیلی زود ناپدید می‌شه. واقعاً شاید وقتشه قبول کنم که من دوست محبوبِ کسی نیستم. اون آدمی ک...

بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

ازش خواهش می‌کنم فالمو بگیره، با صد تا غر و منّت آخرسر فال رو می‌گیره. نتیجه فال؟ این‌که لجبازی و خودمحوری راه‌حل خوبی برای حل هیچ مشکلی نیست. نگاش می‌کنم، می‌گم: راست می‌گه… بعد فال رو می‌بندم. بهش می‌گم بدو بیا راجع‌به پستی که نوشتم، گولش می‌زنم که وبلاگ رو باز کنه حداقل پست آخرمو بخونه… ولی خب، قرار نیست اینجا چیزی در موردش بنویسم. نه این‌جوری. نه امشب. ممدرضا روبروم نشسته، از ساعت ۱۱ شبه دارم بهش التماس می‌کنم بره پفک بگیره بخوریم، ا...

یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

چند روزه اون بیت حافظ مدام تو ذهنمه: «یار مفروش به دنیا، که بسی سود نکرد / آن‌که یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود...» نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کنم یه جایی وسط این شعر، منم هستم. یه جایی بین فروختنِ یه تکه از خودم و نگرفتن هیچ چیز در عوضش. به پیام‌هام نگاه می‌کنم، به چت‌هایی که نیمه موندن، به گفت‌وگوهایی که از سر علاقه شکل نگرفته بودن. به آدم‌هایی که هیچ میلی به حرف زدن نداشتن، و من با سماجت، خودم رو تحمیل کردم. شاید از ترسِ انزوا، شاید ...