کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

سقوط پس از سقوط

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

چند روزی هست که از خواب پا میشم حس میکنم یک چیزی سرجاش نیست. یکم بیش از حد و زیادی مضطربم حتی وقتی میخوابم هم نمیتونم بخوابم. و دائم در حال اضطرابم، الان ساعت 6 صبح از خواب پاشدم با انبوهی از استرس، حس میکنم کلی کار عقب افتاده دارم اما در صورتی که اینجوری نیست. نمیدونم چرا خودم رو باختم. در حالی که دارم مینویسم دستام داره میلرزه.. نمیدونم چرا اینقدر ضعیف هستم. فضای داخل درونم رو اصلا نمیتونم توصیف کنم تماما درونم یک جهنمه، جهنم خالص  نمیتو...

پشت سرِ تمام عبورها

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

گاهی احساس می‌کنم تمام این مدت پل بوده‌ام. پل‌ها سهمی از مقصد ندارند؛ فقط آدم‌ها را از یک سوی تردید به سوی دیگر می‌رسانند. سال‌ها تصور می‌کردم عبور آدم‌ها یعنی بخشی از آن‌ها در من خواهد ماند، اما حالا می‌دانم بعضی ردپاها نشانه‌ی ماندن نیستند؛ فقط ثابت می‌کنند کسی از اینجا گذشته است. هیچ‌کس وسط راه نمی‌ایستد تا به خود پل نگاه کند. همه عجله دارند که زودتر به آن سوی مسیر برسند. شاید هم حق دارند؛ وقتی مقصد نزدیک است، کمتر کسی به چیزی فکر می‌کند که...

شروع مسیر تازه

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

به جای اینکه اینجا چرت و پرت بنویسم و فقط حرف بزنم، ترجیح می‌دم چیزهایی که یاد می‌گیرم و مسیری که می‌رم رو توی چیزی که خودم ساختم ادامه بدم. یه مینی پلتفرم کوچیک برای برنامه‌ریزی، هدف‌گذاری، ثبت دستاوردها و رقابت با خودمون. شاید کامل نباشه، ولی شروع یه مسیر جدیده. اگه دوست داشتید بیاید، شاید با هم بتونیم بهتر ادامه بدیم. mr.penvis.ir

به جای هر حرفی فقط خطی ز چشم خیس خود طاق نگاهت میکشم

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

کم‌کم دارم به مفهوم ثبات نزدیک می‌شم، ولی خب هنوزم دارم دست‌وپا می‌زنم. هنوز خیلی چیزها سخته و هنوز مسیر اون‌قدرها هم هموار نشده. الان ساعت ۲ شبه. خیلی دوست دارم بین کارهام بازی نروژ و انگلیس رو ببینم، ولی فکر نمی‌کنم حتی بتونم ۱۵ دقیقه‌ش رو هم ببینم. حداقل ۸ تا از تسک‌هایی که باید انجام بدم مونده. شاید اگه امروز برق لعنتی ۳ ساعت قطع نمی‌شد، می‌تونستم امشب راحت بازی رو ببینم یا حداقل بتلفیلد ۱ رو با دوستم بازی کنم. ولی خب... ظاهراً برای رسی...

اگه سکوت کنی چند تا رفیق برات میمونن؟

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

بنظرت اگه سکوت کنی چندتا رفیق برات می‌مونه؟ چند نفر واقعاً می‌مونن وقتی دیگه حرف نزنی، وقتی دیگه مثل قبل نباشی، وقتی فقط ساکت بشینی و خودت با خودت بمونی؟ در حالی که زیر تازیانه‌ی استرس‌ها، اضطراب‌ها و فشارهای ذهنی دارم له می‌شم، این سؤال مثل یه سایه همیشه همراهمه. نه یه سؤال ساده… یه جور وسواس ذهنیه که هر بار فشار بیشتر می‌شه، واضح‌تر میاد جلو چشمم. اگه من سکوت کنم، چندتا رفیق برام می‌مونه؟ واقعاً صفر؟ بر خلاف دنیای واقعی که انگار همیشه ...

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

صدای پاره شدن آخرین رشته‌ی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدت‌ها در سایه‌ها انتظارش را می‌کشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صف‌آرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایه‌ی آن سگ سیاه، سنگین‌تر از همیشه روی سینه‌ام خیمه زده است. در تاریک‌ترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواک‌وار گفت: «تو نمی‌توانی…» و دلم، این فرمانده‌ی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیم‌وار زمزمه کرد...

سوگ سیاوش بر دلم

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

آمده بودم که بمانم. و ماندم. اما نه آن‌طور که تصور می‌کردم. ماندن را همیشه با قدرت تصویر می‌کردم با پافشاری، با دندان‌های به هم فشرده، با آن حس خاصی که وقتی از خودت رد می‌شوی بهت دست می‌دهد. اما این ماندن، طعم دیگری دارد. طعم خستگی‌ای که نه از بی‌خوابی، بلکه از خوابیدن‌های بیش از حد می‌آید. شانزده ساعت خواب و باز هم بیدار می‌شوی با همان سنگینی روی سینه. انگار خواب هم دیگر کارش را درست انجام نمی‌دهد.. آن نسخه‌هایی که دلم برایشان تنگ شد...

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

قلم رو دوباره برداشتم. انگار برگشته باشم به خونه‌ای که سال‌ها درش قفل بود، ولی کلیدش همیشه تو جیبم بود. نوشتن همیشه تنها راه من برای نفس‌کشیدن بوده؛ برای حرف زدن با دنیا، حتی وقتی صدایم درنمیومد. اگر مدتی ساکت بودم، فقط به این خاطر بود که داخل خودم درگیر جنگ بودم.. جنگی که اسم نداشت. ۱۴۰۵ رسیده. سالی که باید از دل خون و دود و خاطراتی که هنوز بوی مرگ می‌دهند رد بشم. هیچ‌کسی حالش خوب نیست.نه من، نه تو, نه هیچ‌کس. اتفاقات دی‌ماه و این جن...