پشت سرِ تمام عبورها
گاهی احساس میکنم تمام این مدت پل بودهام. پلها سهمی از مقصد ندارند؛ فقط آدمها را از یک سوی تردید به سوی دیگر میرسانند. سالها تصور میکردم عبور آدمها یعنی بخشی از آنها در من خواهد ماند، اما حالا میدانم بعضی ردپاها نشانهی ماندن نیستند؛ فقط ثابت میکنند کسی از اینجا گذشته است. هیچکس وسط راه نمیایستد تا به خود پل نگاه کند. همه عجله دارند که زودتر به آن سوی مسیر برسند. شاید هم حق دارند؛ وقتی مقصد نزدیک است، کمتر کسی به چیزی فکر میکند که...