جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
صدای پاره شدن آخرین رشتهی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدتها در سایهها انتظارش را میکشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صفآرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایهی آن سگ سیاه، سنگینتر از همیشه روی سینهام خیمه زده است. در تاریکترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواکوار گفت: «تو نمیتوانی…» و دلم، این فرماندهی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیموار زمزمه کرد...