برو آنجا که تو را منتظرند
رفتن همیشه دشوار است، اما گاهی ماندن از آن هم دردناکتر و شکنندهتر است؛ مثل ایستادن در خانهای متروکه که روزی پناهگاه بود، جایی که خندهها و خاطرهها در آن شکل گرفت، اما حالا دیوارهایش ترک خورده و درهایش زنگ زدهاند، و صدای تو در سکوت سرد و بیرحم آن گم و محو میشود. آدمها تصور میکنند برای ترک کردن باید دلیلی بزرگ و قانعکننده داشته باشند، اما باید بدانی که گاهی خودِ ماندن، بزرگترین زخم است؛ مثل چراغی که روشن میماند ولی هیچکس به روشنیاش نی...
چون می از خُم به سبو رفت وگل افکند نقاب
هر آغاز، شکلیست از تولد. نه آن تولدی که با گریه آغاز میشود، بلکه زایشی آرام و پنهانی، در دل سالهایی که پر از تردید، سکوت، رنج و تنهایی بودند. این وبلاگ، برای من صرفاً صفحهای در دنیای مجازی نیست؛ تلاشیست برای بخشیدن شکل و صدا به تکههای بیقرار ذهنم، که سالها در سایه مانده بودند. جایی که بالاخره میشود نوشت: اولین پست. سالها، همیشه چیزی ناتمام میماند. گاهی فقط مینوشتم، گاهی فقط خیال میکردم، گاهی تنها طرحی در ذهن داشتم. اما اینبار، هم...