کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

#مبارزه

افول یک پادشاهی ، 9 تا 15 خرداد

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

تو این هفته که اینترنت وصل شد به خودم قول دادم بشینم پروژم رو تموم کنم. یجورایی باخودم هم قسم شدم اما هفته به خوبی پیش نرفت. پراز خواب های کوتاه،بلند و غیرمنتظره بود. شب ها به خوبی صبح نشد و پر از فکر و خیال بود. ولی به هرحال جلو رفتم. یکشنبه: 300 دقیقه = 5 ساعت دوشنبه: 200 دقیقه = 3 ساعت و 20 دقیقه سه‌شنبه: 350 دقیقه = 5 ساعت و 50 دقیقه چهارشنبه: 420 دقیقه = 7 ساعت پنج‌شنبه: 150 دقیقه = 2 ساعت و 30 دقیقه جمعه: 150 دقیقه = 2 س...

مبارزه با من - گزارش 1 خرداد تا 8 خرداد

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

جمعه، ۱ خرداد : اگه لرزیدی نیفت. از ۱۷ تست ۱۳ تسک رو در مدت ۳ ساعت و ۵۰ دقیقه انجام دادم. که در واقع: ۱۴۰ دقیقه ترجمه مقاله، ۴۵ دقیقه کد(حل دو سئوال کوئرا) و ۴۰ دقیقه کار روی فارسی ساز بازی بود. مهمون داشتیم و روز کم رمقی بود. شنبه، ۲ خرداد : اگه افتادی نمیر از ۱۴ تسک ۱۱ تسک رو در مدت ۴ ساعت و ۵۰ دقیقه انجام دادم. که در واقع شامل : ۳۵ دقیقه کار روی فارسی ساز، ۹۰ دقیقه کد(حل ۵ سئوال کوئرا)، ۶۰ دقیقه تدریس و ۱۰۰ دقیقه کار روی مقاله بود....

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

ته‌مانده‌ی قهوه‌ام را که سر می‌کشم، زبری و تلخی‌اش گلویم را می‌خراشد؛ درست مثل عبور کند و کشدارِ این روزهای اردیبهشت. ماهی که بیرون از این پنجره، لباس سبز و شکوفه‌هایش را به رخ می‌کشد، اما درونِ من، چیزی شبیه به یک زمینِ سوخته و خاکستری است. خواستم قبل از آنکه تقویم، روی این ماهِ پر از تناقض خط بکشد، ردی از این روزهای مه‌آلود به جا بگذارم. میان همین گیجی و کرختی، پیام می‌دهم تا برایم تفألی بزند. در این هیاهوی گنگ، دلم یک صدای آشنا می‌خواهد؛ کس...

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

صدای پاره شدن آخرین رشته‌ی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدت‌ها در سایه‌ها انتظارش را می‌کشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صف‌آرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایه‌ی آن سگ سیاه، سنگین‌تر از همیشه روی سینه‌ام خیمه زده است. در تاریک‌ترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواک‌وار گفت: «تو نمی‌توانی…» و دلم، این فرمانده‌ی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیم‌وار زمزمه کرد...

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

قلم رو دوباره برداشتم. انگار برگشته باشم به خونه‌ای که سال‌ها درش قفل بود، ولی کلیدش همیشه تو جیبم بود. نوشتن همیشه تنها راه من برای نفس‌کشیدن بوده؛ برای حرف زدن با دنیا، حتی وقتی صدایم درنمیومد. اگر مدتی ساکت بودم، فقط به این خاطر بود که داخل خودم درگیر جنگ بودم.. جنگی که اسم نداشت. ۱۴۰۵ رسیده. سالی که باید از دل خون و دود و خاطراتی که هنوز بوی مرگ می‌دهند رد بشم. هیچ‌کسی حالش خوب نیست.نه من، نه تو, نه هیچ‌کس. اتفاقات دی‌ماه و این جن...

سکوتی که از من پیشی گرفت، خداحافظی..

| # فصل چهارم |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه ساده نیست؛ شبیه بیرون زدن از اتاقی که سال‌ها در آن نفس کشیده‌ای، اما مدتی‌ست هوا در آن سنگین شده. ماندن هم اما گاهی بدتر است؛ مثل قدم‌زدن در کوچه‌ای که روزی پر از نور بود و حالا چراغ‌هایش سو سو می‌زنند، انگار که خودشان هم نمی‌دانند روشن بمانند یا خاموش شوند. من مدت‌ها در این کوچه ماندم، در این خانه‌ای که زمانی پناه بود، و هرچه بیشتر ایستادم، فهمیدم که دیوارهایش دیگر صدایم را پس نمی‌دهند. انگار اینجا، جایی که باید آرامم می‌کرد، آرام‌آرا...

من آن رندم که نامم بی قلندر

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

می‌گن مو آن رندم که نامم بی‌قلندر، نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر؛ و من بعد از شب‌های سرد و تاریک، بعد از یک ماهی که انگار از تقویم افتاده بود، برگشتم. نوشتم شاید نوشتن عروجی باشه از این مکث اجباری، از این ایستادن وسط طوفان. آذر خیلی سخت گذشت و دی حتی سخت‌تر شروع شد؛ انگار هنوز نفسی تازه نکرده بودم که جنگ تازه‌ای اعلام شد. اتفاقات وحشتناکی افتاد؛ تلنگرهایی که هیچ‌کدوم تلنگر نبودن، هرکدوم سیلی‌ای محکم‌تر از قبلی. شنبه همین هفته، دقیقاً همین‌جا...

تو گرفتار چه طوفانی شدی که به خودت برنگشتی؟

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

 علیرضا تو دقیقاً تو چه طوفانی افتادی که حتی راه برگشت رو گم کردی؟ چرا نتونستی یه چیزو درست کنی؟ چرا همیشه ترسیدی؟ می‌ترسی از جلو رفتن، از شروع کردن، از اشتباه کردن... از خودت. چرا شب زود می‌خوابی، صبح به زور بیدار می‌شی؟فرصتا رفتن، تموم شدن... ولی تو چرا هنوز برنمی‌گردی درستش کنی؟زندگی داره می‌گذره، عمرت، انرژیت، اون یه‌ذره استعدادت...نذار همش حروم بشه.به خودت بیا.با بهارِ کدوم سال می‌خوای برگردی؟چرا هیچ‌وقت جرأت نکردی برگردی پیش خودت؟چرا هم...