کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

#مبارزه

به جای هر حرفی فقط خطی ز چشم خیس خود طاق نگاهت میکشم

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

کم‌کم دارم به مفهوم ثبات نزدیک می‌شم، ولی خب هنوزم دارم دست‌وپا می‌زنم. هنوز خیلی چیزها سخته و هنوز مسیر اون‌قدرها هم هموار نشده. الان ساعت ۲ شبه. خیلی دوست دارم بین کارهام بازی نروژ و انگلیس رو ببینم، ولی فکر نمی‌کنم حتی بتونم ۱۵ دقیقه‌ش رو هم ببینم. حداقل ۸ تا از تسک‌هایی که باید انجام بدم مونده. شاید اگه امروز برق لعنتی ۳ ساعت قطع نمی‌شد، می‌تونستم امشب راحت بازی رو ببینم یا حداقل بتلفیلد ۱ رو با دوستم بازی کنم. ولی خب... ظاهراً برای رسی...

اگه سکوت کنی چند تا رفیق برات میمونن؟

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

بنظرت اگه سکوت کنی چندتا رفیق برات می‌مونه؟ چند نفر واقعاً می‌مونن وقتی دیگه حرف نزنی، وقتی دیگه مثل قبل نباشی، وقتی فقط ساکت بشینی و خودت با خودت بمونی؟ در حالی که زیر تازیانه‌ی استرس‌ها، اضطراب‌ها و فشارهای ذهنی دارم له می‌شم، این سؤال مثل یه سایه همیشه همراهمه. نه یه سؤال ساده… یه جور وسواس ذهنیه که هر بار فشار بیشتر می‌شه، واضح‌تر میاد جلو چشمم. اگه من سکوت کنم، چندتا رفیق برام می‌مونه؟ واقعاً صفر؟ بر خلاف دنیای واقعی که انگار همیشه ...

جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

صدای پاره شدن آخرین رشته‌ی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدت‌ها در سایه‌ها انتظارش را می‌کشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صف‌آرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایه‌ی آن سگ سیاه، سنگین‌تر از همیشه روی سینه‌ام خیمه زده است. در تاریک‌ترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواک‌وار گفت: «تو نمی‌توانی…» و دلم، این فرمانده‌ی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیم‌وار زمزمه کرد...

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

قلم رو دوباره برداشتم. انگار برگشته باشم به خونه‌ای که سال‌ها درش قفل بود، ولی کلیدش همیشه تو جیبم بود. نوشتن همیشه تنها راه من برای نفس‌کشیدن بوده؛ برای حرف زدن با دنیا، حتی وقتی صدایم درنمیومد. اگر مدتی ساکت بودم، فقط به این خاطر بود که داخل خودم درگیر جنگ بودم.. جنگی که اسم نداشت. ۱۴۰۵ رسیده. سالی که باید از دل خون و دود و خاطراتی که هنوز بوی مرگ می‌دهند رد بشم. هیچ‌کسی حالش خوب نیست.نه من، نه تو, نه هیچ‌کس. اتفاقات دی‌ماه و این جن...

سکوتی که از من پیشی گرفت، خداحافظی..

| # فصل چهارم |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه ساده نیست؛ شبیه بیرون زدن از اتاقی که سال‌ها در آن نفس کشیده‌ای، اما مدتی‌ست هوا در آن سنگین شده. ماندن هم اما گاهی بدتر است؛ مثل قدم‌زدن در کوچه‌ای که روزی پر از نور بود و حالا چراغ‌هایش سو سو می‌زنند، انگار که خودشان هم نمی‌دانند روشن بمانند یا خاموش شوند. من مدت‌ها در این کوچه ماندم، در این خانه‌ای که زمانی پناه بود، و هرچه بیشتر ایستادم، فهمیدم که دیوارهایش دیگر صدایم را پس نمی‌دهند. انگار اینجا، جایی که باید آرامم می‌کرد، آرام‌آرا...

من آن رندم که نامم بی قلندر

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

می‌گن مو آن رندم که نامم بی‌قلندر، نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر؛ و من بعد از شب‌های سرد و تاریک، بعد از یک ماهی که انگار از تقویم افتاده بود، برگشتم. نوشتم شاید نوشتن عروجی باشه از این مکث اجباری، از این ایستادن وسط طوفان. آذر خیلی سخت گذشت و دی حتی سخت‌تر شروع شد؛ انگار هنوز نفسی تازه نکرده بودم که جنگ تازه‌ای اعلام شد. اتفاقات وحشتناکی افتاد؛ تلنگرهایی که هیچ‌کدوم تلنگر نبودن، هرکدوم سیلی‌ای محکم‌تر از قبلی. شنبه همین هفته، دقیقاً همین‌جا...

تو گرفتار چه طوفانی شدی که به خودت برنگشتی؟

| # فصل سوم |
بازدید
|
نظر

 علیرضا تو دقیقاً تو چه طوفانی افتادی که حتی راه برگشت رو گم کردی؟ چرا نتونستی یه چیزو درست کنی؟ چرا همیشه ترسیدی؟ می‌ترسی از جلو رفتن، از شروع کردن، از اشتباه کردن... از خودت. چرا شب زود می‌خوابی، صبح به زور بیدار می‌شی؟فرصتا رفتن، تموم شدن... ولی تو چرا هنوز برنمی‌گردی درستش کنی؟زندگی داره می‌گذره، عمرت، انرژیت، اون یه‌ذره استعدادت...نذار همش حروم بشه.به خودت بیا.با بهارِ کدوم سال می‌خوای برگردی؟چرا هیچ‌وقت جرأت نکردی برگردی پیش خودت؟چرا هم...

ز کویت می‌رویم اینک، هزاران آرزو با ما

| # فصل دوم من |
بازدید
|
نظر

این ۲۴ ساعت فقط فرار از خودم و کارای بقیه بود. دو ساعت خواب، که اصلاً نمی‌ارزه به حساب بیارم. الانم که آخر شب بود با بچه‌ها بیرون بودم، سرپرست هم به زور و با نصیحت منو راه داد توی خوابگاه. دیگه واقعا تحمل ندارم. امروز فقط دنبال کارای خودم و بقیه تو دانشگاه بودم. چرا باید اینقدر بدو بدو کنم، التماس کنم برای یه واحد که حق من بوده، و در آخر بجای واحد، تیکه و کنایه بشنوم؟ از طرف دیگه واقعا حس می‌کنم دیگه وقتشه که با علیرضای شلوغ خداحافظی کنم. قول ...