کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

برو آنجا که تو را منتظرند

| # سرآغاز |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه دشوار است، اما گاهی ماندن از آن هم دردناک‌تر و شکننده‌تر است؛ مثل ایستادن در خانه‌ای متروکه که روزی پناهگاه بود، جایی که خنده‌ها و خاطره‌ها در آن شکل گرفت، اما حالا دیوارهایش ترک خورده و درهایش زنگ زده‌اند، و صدای تو در سکوت سرد و بی‌رحم آن گم و محو می‌شود. آدم‌ها تصور می‌کنند برای ترک کردن باید دلیلی بزرگ و قانع‌کننده داشته باشند، اما باید بدانی که گاهی خودِ ماندن، بزرگ‌ترین زخم است؛ مثل چراغی که روشن می‌ماند ولی هیچ‌کس به روشنی‌اش نیاز ندارد، یا کتابی که سال‌هاست روی قفسه خاک می‌خورد و کسی حتی نمی‌خواهد ورقش بزند.

رفاقت‌ها و پناهگاه‌هایی که زمانی سنگر بودند، حالا به دیوارهایی بی‌جان و سرد تبدیل شده‌اند؛ دیوارهایی که روزی به آن‌ها تکیه می‌کردی و حالا جز خاطره‌ای خاک‌خورده و محو چیزی باقی نمانده است. تو صبر کردی، کوتاه آمدی، سکوت کردی، به امید اینکه دوباره دیده شوی، اما آن‌ها با سکوت بی‌رحمانه‌شان تو را نادیده گرفتند؛ به‌راستی چقدر باید تحمل کنی تا بفهمی هیچ‌کس آن‌طور که تو انتظار داری به تو نگاه نمی‌کند؟ تو آن‌قدر محو شدی که حضور تو مانند صدای بارانی است که پشت شیشه می‌بارد و هیچ‌کس گوش نمی‌دهد، تو را در جمع‌شان نمی‌خواهند و صدای بی‌اعتنایی‌شان تنها سکوتی خفه‌کننده است که هر روز بیشتر تو را می‌بلعد.

حالا وقت رفتن است، اما نه رفتنی آرام و بی‌صدا، بلکه رفتنی طوفانی و بی‌رحم؛ باید مثل بادی سهمگین درهای بسته را به هم بکوبی، مثل عطری تلخ و نافذ در فضا پیچیده شوی، طوری که حضور تو را حس کنند و غیبتت زخمی کهنه شود که هیچ‌گاه التیام نمی‌یابد. نرو از روی خشم یا نفرت، بلکه برو تا به همه بفهمانی هیچ چیز ابدی نیست، و هر چه بیش‌تر بمانی، بیشتر فراموش می‌شوی. این واقعیت را بپذیر که بعضی‌ها مدت‌هاست رفته‌اند اما هنوز سایه‌شان سنگین است، رد پای‌شان ذهن را لمس می‌کند و صدایشان همچنان در گوش می‌پیچد.

اما دیگر بس است. این بار نوبت توست؛ نوبت آن کسی که سال‌ها تحمل کرد، سکوت کرد و نادیده گرفته شد، تا حالا که باید بدون خداحافظی، بی‌بهانه و بدون نگاه به پشت سر، برود. این بار تو باید آن کسی باشی که نشان می‌دهد ارزش هر کسی به ماندنش نیست، بلکه به جایی است که می‌تواند برو و بازسازی کند خودش را. رفتن نه تنها حق توست، که نیاز توست، برای اینکه بزرگ‌تر شوی، قوی‌تر شوی و از آن سایه‌های پوسیده رهایی یابی. گریه و بغض را قورت بده، چون این بار پایان سکوت تو شروع طوفان است. ماندن در جایی که ارزش تو را ندیدند فقط زنجیری است که تو را اسیر می‌کند. بلند شو و برو؛ بگذار بروند کسانی که با سکوت بی‌رحمانه‌شان تو را نادیده گرفتند. این آخرین فرصتی است که باید از آن استفاده کنی و نشان بدهی که تو فراتر از آن دیوارهای شکسته و خاطره‌های مرده‌ای. این بار تو باید خودت را پیدا کنی و بی‌رحمانه به مسیرت ادامه دهی، چون تنها ادامه دادن است که تو را بزرگ‌تر، قوی‌تر و زنده‌تر می‌کند.

کامنت ثبت شده است.

  • میم گاو گفته:
  • رفتن رو شاید بتونی تو جمله بنویسی
    منتهی تو واقعیت اتفاق نمی افته
    حداقل برای رفاقت های قدیمی

    پاسخ :

    شاید 

  • تیرزاد گفته:
  • با کروم تونستم. مرسی.

    پاسخ :

    خوشحالم، خواهش میکنم

  • تیرزاد گفته:
  • ممنونم.
    خواستم مثل بیان دنبال کنم ولی خطا می زنه.

    پاسخ :

    متن خطا چی هست؟
    با کروم و فایرکاس تست کن، دسترسی نوتیفیکیشن ها رو حتما بده که بتونی دنبال کردن رو فعال کنی
    در واقع دسترسی نوتیفکیشن ها بخاطر این هست که وقتی پست زدم نوتیفیکیشن بیاد برات.

  • تیرزاد گفته:
  • چقدر قشنگ نوشتین. 🫠

    + مرسی بابت آدرس... رفت قسمت پیوند های روزانه.
    ++ حالا من که ایمیل رو الکی زدم🤦‍♀️ ولی نمی شه اختیاری باشه؟

    پاسخ :

    مرسی نظر لطفت هست.

    منم شمارو قسمت پیوندها اضافه کردم.

    تو آپدیت بعدی حتما بر میدارم.

    فعلا ایمیل فیک بزنید. :D

  • Ash گفته:
  • دقیقا خیلی وقت‌ها تصمیم درست رها کردن و رفتنه.

    پاسخ :

    روزی که بتونیم رها کنیم و بریم
    روز بزرگشدنمونه