به جای هر حرفی فقط خطی ز چشم خیس خود طاق نگاهت میکشم
کمکم دارم به مفهوم ثبات نزدیک میشم، ولی خب هنوزم دارم دستوپا میزنم. هنوز خیلی چیزها سخته و هنوز مسیر اونقدرها هم هموار نشده. الان ساعت ۲ شبه. خیلی دوست دارم بین کارهام بازی نروژ و انگلیس رو ببینم، ولی فکر نمیکنم حتی بتونم ۱۵ دقیقهش رو هم ببینم. حداقل ۸ تا از تسکهایی که باید انجام بدم مونده. شاید اگه امروز برق لعنتی ۳ ساعت قطع نمیشد، میتونستم امشب راحت بازی رو ببینم یا حداقل بتلفیلد ۱ رو با دوستم بازی کنم. ولی خب... ظاهراً برای رسی...
اگه سکوت کنی چند تا رفیق برات میمونن؟
بنظرت اگه سکوت کنی چندتا رفیق برات میمونه؟ چند نفر واقعاً میمونن وقتی دیگه حرف نزنی، وقتی دیگه مثل قبل نباشی، وقتی فقط ساکت بشینی و خودت با خودت بمونی؟ در حالی که زیر تازیانهی استرسها، اضطرابها و فشارهای ذهنی دارم له میشم، این سؤال مثل یه سایه همیشه همراهمه. نه یه سؤال ساده… یه جور وسواس ذهنیه که هر بار فشار بیشتر میشه، واضحتر میاد جلو چشمم. اگه من سکوت کنم، چندتا رفیق برام میمونه؟ واقعاً صفر؟ بر خلاف دنیای واقعی که انگار همیشه ...
بیار باده که بنیادِ عمر بر بادست
ازش خواهش میکنم فالمو بگیره، با صد تا غر و منّت آخرسر فال رو میگیره. نتیجه فال؟ اینکه لجبازی و خودمحوری راهحل خوبی برای حل هیچ مشکلی نیست. نگاش میکنم، میگم: راست میگه… بعد فال رو میبندم. بهش میگم بدو بیا راجعبه پستی که نوشتم، گولش میزنم که وبلاگ رو باز کنه حداقل پست آخرمو بخونه… ولی خب، قرار نیست اینجا چیزی در موردش بنویسم. نه اینجوری. نه امشب. ممدرضا روبروم نشسته، از ساعت ۱۱ شبه دارم بهش التماس میکنم بره پفک بگیره بخوریم، ا...
حصار عافیت جز کنجِ تنهایی نمیباشد.
دستم روی کیبورد مثل شمشیریه که هر ضربهش یه تیکه از سنگینی روی دوشمو میشکونه. ساعت الآن ۳:۳۷ صبحه و من هنوز سرپا ایستادهم، خسته اما آماده. شبها بیدارم چون اینجا کمتر کسی مزاحم میشه، راحتتر میتونم تمرکز کنم و حرکت بعدیمو بسازم. ولی همین تنهایی، میدان نبرد خودش رو داره؛ ذهنم پر هیاهوی بیصداست. خیلی غمگین و شکسته ام چون حس بدیه وقتی میبینی کسی رو که دوست و علاقه داشتی، فاصله گرفته و کمکم سعی میکنه مسیرش رو از تو جدا کنه. بدتر اینکه چند...
برو آنجا که تو را منتظرند
رفتن همیشه دشوار است، اما گاهی ماندن از آن هم دردناکتر و شکنندهتر است؛ مثل ایستادن در خانهای متروکه که روزی پناهگاه بود، جایی که خندهها و خاطرهها در آن شکل گرفت، اما حالا دیوارهایش ترک خورده و درهایش زنگ زدهاند، و صدای تو در سکوت سرد و بیرحم آن گم و محو میشود. آدمها تصور میکنند برای ترک کردن باید دلیلی بزرگ و قانعکننده داشته باشند، اما باید بدانی که گاهی خودِ ماندن، بزرگترین زخم است؛ مثل چراغی که روشن میماند ولی هیچکس به روشنیاش نی...