
حصار عافیت جز کنجِ تنهایی نمیباشد.
دستم روی کیبورد مثل شمشیریه که هر ضربهش یه تیکه از سنگینی روی دوشمو میشکونه. ساعت الآن ۳:۳۷ صبحه و من هنوز سرپا ایستادهم، خسته اما آماده. شبها بیدارم چون اینجا کمتر کسی مزاحم میشه، راحتتر میتونم تمرکز کنم و حرکت بعدیمو بسازم. ولی همین تنهایی، میدان نبرد خودش رو داره؛ ذهنم پر هیاهوی بیصداست.
خیلی غمگین و شکسته ام چون حس بدیه وقتی میبینی کسی رو که دوست و علاقه داشتی، فاصله گرفته و کمکم سعی میکنه مسیرش رو از تو جدا کنه. بدتر اینکه چندماه روش کار کرده و تو تازه فهمیدی که اون دیگه چشم دیدنت رو نداره.
دیگه چی بگم؟ من دارم نزدیک میشم..
الان که سگ جونم و دارم تو این میدون دست و پا میزنم، خیلی بهش نزدیک شدم… نزدیک شدم به خودم، به هدفم، نزدیک شدم به حسی که قبلها نمیفهمیدمش. خستگی و فشار فقط امتحانن؛ امتحان اینکه چقدر میتونی ایستادگی کنی، چقدر میتونی دوباره بلند شی وقتی همه چیز به نظر شکست میاد.
این نزدیک شدن، حتی وقتی تلخه، حتی وقتی درد داره، یه حس قدرت و آزادی بهم میده. حس میکنم روی خط باریک بین خستگی و قدرت راه میرم، و هر قدمی که برمیدارم، یه قدم بزرگتر به سمت خودم و فهمیدن دنیای خودم برداشتهم. حتی وقتی همه چیز سرد و تاریکه، حتی وقتی دنیا خاموشه، هنوز جایی توی این تاریکی نور پیدا میکنم. هنوز تلاش میکنم، هنوز نفس میکشم؛ یعنی من هنوز شکست نخوردم،
کامنت ثبت شده است.
هیچ چیز دائمی نیست به جز غم آدما هم یه روزی میرن خودت اینو بهم یاد دادی از یه جا به بعد فقط بی تفاوت میشیم نسبت به همه چیز
چیزهای خوب زیادی یاد گرفتیم. اما این درس رو هیچوقت بهت یاد ندادم.