30 خرداد تا 5 تیر
آمار هفته پنجم به این شکل بود. با میانگین بهتر اما نوسان زیاد.. شنبه : 500 دقیقه. یکشنبه:600 دقیقه دوشنبه:400 دقیقه سه شنبه:450 دقیقه چهارشنبه:190 دقیقه پنجشنبه:225 دقیقه جمعه::360 دقیقه
23 تا 29 خرداد ، شروع مسیر یا انتها؟
حرفی ندارم.( یعنی هفته قبل همچیز خوب بود.) شنبه: ۶ ساعت و ۰ دقیقه یکشنبه: ۷ ساعت و ۱۵ دقیقه دوشنبه: ۷ ساعت و ۰ دقیقه سهشنبه: ۶ ساعت و ۱۵ دقیقه چهارشنبه: ۷ ساعت و ۰ دقیقه پنجشنبه: ۷ ساعت و ۰ دقیقه جمعه: ۴ ساعت و ۱۵ دقیقه میانگین: ۶ ساعت و ۲۴ دقیقه
در پی ثبات، 16 تا 22 خرداد
این هفته بیشتر دنبال بالا بردن آمار نبودم. فقط دنبال این بودم که میانگین رو به 5 ساعت برسونم و ثبات داشته باشم. تا حدودی تونستم این ثبات رو حفظ کنم. یه شبه نمیشه چیزی رو تغییر داد. تغییراتی که حس شد این بود یکم تمرکزم بهتر شد، و رسیدن به اون تایم ها هم برام عذاب اور نبود و به راحتی میتونستم کارام رو انجام بدم. شنبه: 300 دقیقه = 5 ساعت یکشنبه: 325 دقیقه = 5 ساعت و 25 دقیقه دوشنبه: 350 دقیقه = 5 ساعت و 50 دقیقه سهشنبه: 350 دقیقه = 5 سا...
افول یک پادشاهی ، 9 تا 15 خرداد
تو این هفته که اینترنت وصل شد به خودم قول دادم بشینم پروژم رو تموم کنم. یجورایی باخودم هم قسم شدم اما هفته به خوبی پیش نرفت. پراز خواب های کوتاه،بلند و غیرمنتظره بود. شب ها به خوبی صبح نشد و پر از فکر و خیال بود. ولی به هرحال جلو رفتم. یکشنبه: 300 دقیقه = 5 ساعت دوشنبه: 200 دقیقه = 3 ساعت و 20 دقیقه سهشنبه: 350 دقیقه = 5 ساعت و 50 دقیقه چهارشنبه: 420 دقیقه = 7 ساعت پنجشنبه: 150 دقیقه = 2 ساعت و 30 دقیقه جمعه: 150 دقیقه = 2 س...
مبارزه با من - گزارش 1 خرداد تا 8 خرداد
جمعه، ۱ خرداد : اگه لرزیدی نیفت. از ۱۷ تست ۱۳ تسک رو در مدت ۳ ساعت و ۵۰ دقیقه انجام دادم. که در واقع: ۱۴۰ دقیقه ترجمه مقاله، ۴۵ دقیقه کد(حل دو سئوال کوئرا) و ۴۰ دقیقه کار روی فارسی ساز بازی بود. مهمون داشتیم و روز کم رمقی بود. شنبه، ۲ خرداد : اگه افتادی نمیر از ۱۴ تسک ۱۱ تسک رو در مدت ۴ ساعت و ۵۰ دقیقه انجام دادم. که در واقع شامل : ۳۵ دقیقه کار روی فارسی ساز، ۹۰ دقیقه کد(حل ۵ سئوال کوئرا)، ۶۰ دقیقه تدریس و ۱۰۰ دقیقه کار روی مقاله بود....
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
تهماندهی قهوهام را که سر میکشم، زبری و تلخیاش گلویم را میخراشد؛ درست مثل عبور کند و کشدارِ این روزهای اردیبهشت. ماهی که بیرون از این پنجره، لباس سبز و شکوفههایش را به رخ میکشد، اما درونِ من، چیزی شبیه به یک زمینِ سوخته و خاکستری است. خواستم قبل از آنکه تقویم، روی این ماهِ پر از تناقض خط بکشد، ردی از این روزهای مهآلود به جا بگذارم. میان همین گیجی و کرختی، پیام میدهم تا برایم تفألی بزند. در این هیاهوی گنگ، دلم یک صدای آشنا میخواهد؛ کس...
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
صدای پاره شدن آخرین رشتهی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدتها در سایهها انتظارش را میکشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صفآرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایهی آن سگ سیاه، سنگینتر از همیشه روی سینهام خیمه زده است. در تاریکترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواکوار گفت: «تو نمیتوانی…» و دلم، این فرماندهی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیموار زمزمه کرد...
سوگ سیاوش بر دلم
آمده بودم که بمانم. و ماندم. اما نه آنطور که تصور میکردم. ماندن را همیشه با قدرت تصویر میکردم با پافشاری، با دندانهای به هم فشرده، با آن حس خاصی که وقتی از خودت رد میشوی بهت دست میدهد. اما این ماندن، طعم دیگری دارد. طعم خستگیای که نه از بیخوابی، بلکه از خوابیدنهای بیش از حد میآید. شانزده ساعت خواب و باز هم بیدار میشوی با همان سنگینی روی سینه. انگار خواب هم دیگر کارش را درست انجام نمیدهد.. آن نسخههایی که دلم برایشان تنگ شد...