دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
تهماندهی قهوهام را که سر میکشم، زبری و تلخیاش گلویم را میخراشد؛ درست مثل عبور کند و کشدارِ این روزهای اردیبهشت. ماهی که بیرون از این پنجره، لباس سبز و شکوفههایش را به رخ میکشد، اما درونِ من، چیزی شبیه به یک زمینِ سوخته و خاکستری است. خواستم قبل از آنکه تقویم، روی این ماهِ پر از تناقض خط بکشد، ردی از این روزهای مهآلود به جا بگذارم. میان همین گیجی و کرختی، پیام میدهم تا برایم تفألی بزند. در این هیاهوی گنگ، دلم یک صدای آشنا میخواهد؛ کس...
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
صدای پاره شدن آخرین رشتهی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدتها در سایهها انتظارش را میکشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صفآرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایهی آن سگ سیاه، سنگینتر از همیشه روی سینهام خیمه زده است. در تاریکترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواکوار گفت: «تو نمیتوانی…» و دلم، این فرماندهی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیموار زمزمه کرد...
سوگ سیاوش بر دلم
آمده بودم که بمانم. و ماندم. اما نه آنطور که تصور میکردم. ماندن را همیشه با قدرت تصویر میکردم با پافشاری، با دندانهای به هم فشرده، با آن حس خاصی که وقتی از خودت رد میشوی بهت دست میدهد. اما این ماندن، طعم دیگری دارد. طعم خستگیای که نه از بیخوابی، بلکه از خوابیدنهای بیش از حد میآید. شانزده ساعت خواب و باز هم بیدار میشوی با همان سنگینی روی سینه. انگار خواب هم دیگر کارش را درست انجام نمیدهد.. آن نسخههایی که دلم برایشان تنگ شد...
آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود
قلم رو دوباره برداشتم. انگار برگشته باشم به خونهای که سالها درش قفل بود، ولی کلیدش همیشه تو جیبم بود. نوشتن همیشه تنها راه من برای نفسکشیدن بوده؛ برای حرف زدن با دنیا، حتی وقتی صدایم درنمیومد. اگر مدتی ساکت بودم، فقط به این خاطر بود که داخل خودم درگیر جنگ بودم.. جنگی که اسم نداشت. ۱۴۰۵ رسیده. سالی که باید از دل خون و دود و خاطراتی که هنوز بوی مرگ میدهند رد بشم. هیچکسی حالش خوب نیست.نه من، نه تو, نه هیچکس. اتفاقات دیماه و این جن...