به جای هر حرفی فقط خطی ز چشم خیس خود طاق نگاهت میکشم
کمکم دارم به مفهوم ثبات نزدیک میشم، ولی خب هنوزم دارم دستوپا میزنم. هنوز خیلی چیزها سخته و هنوز مسیر اونقدرها هم هموار نشده. الان ساعت ۲ شبه. خیلی دوست دارم بین کارهام بازی نروژ و انگلیس رو ببینم، ولی فکر نمیکنم حتی بتونم ۱۵ دقیقهش رو هم ببینم. حداقل ۸ تا از تسکهایی که باید انجام بدم مونده. شاید اگه امروز برق لعنتی ۳ ساعت قطع نمیشد، میتونستم امشب راحت بازی رو ببینم یا حداقل بتلفیلد ۱ رو با دوستم بازی کنم. ولی خب... ظاهراً برای رسی...
اگه سکوت کنی چند تا رفیق برات میمونن؟
بنظرت اگه سکوت کنی چندتا رفیق برات میمونه؟ چند نفر واقعاً میمونن وقتی دیگه حرف نزنی، وقتی دیگه مثل قبل نباشی، وقتی فقط ساکت بشینی و خودت با خودت بمونی؟ در حالی که زیر تازیانهی استرسها، اضطرابها و فشارهای ذهنی دارم له میشم، این سؤال مثل یه سایه همیشه همراهمه. نه یه سؤال ساده… یه جور وسواس ذهنیه که هر بار فشار بیشتر میشه، واضحتر میاد جلو چشمم. اگه من سکوت کنم، چندتا رفیق برام میمونه؟ واقعاً صفر؟ بر خلاف دنیای واقعی که انگار همیشه ...
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
صدای پاره شدن آخرین رشتهی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدتها در سایهها انتظارش را میکشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صفآرایی کنند، در آن تارومار شدند. سایهی آن سگ سیاه، سنگینتر از همیشه روی سینهام خیمه زده است. در تاریکترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواکوار گفت: «تو نمیتوانی…» و دلم، این فرماندهی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیموار زمزمه کرد...
سوگ سیاوش بر دلم
آمده بودم که بمانم. و ماندم. اما نه آنطور که تصور میکردم. ماندن را همیشه با قدرت تصویر میکردم با پافشاری، با دندانهای به هم فشرده، با آن حس خاصی که وقتی از خودت رد میشوی بهت دست میدهد. اما این ماندن، طعم دیگری دارد. طعم خستگیای که نه از بیخوابی، بلکه از خوابیدنهای بیش از حد میآید. شانزده ساعت خواب و باز هم بیدار میشوی با همان سنگینی روی سینه. انگار خواب هم دیگر کارش را درست انجام نمیدهد.. آن نسخههایی که دلم برایشان تنگ شد...
آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود
قلم رو دوباره برداشتم. انگار برگشته باشم به خونهای که سالها درش قفل بود، ولی کلیدش همیشه تو جیبم بود. نوشتن همیشه تنها راه من برای نفسکشیدن بوده؛ برای حرف زدن با دنیا، حتی وقتی صدایم درنمیومد. اگر مدتی ساکت بودم، فقط به این خاطر بود که داخل خودم درگیر جنگ بودم.. جنگی که اسم نداشت. ۱۴۰۵ رسیده. سالی که باید از دل خون و دود و خاطراتی که هنوز بوی مرگ میدهند رد بشم. هیچکسی حالش خوب نیست.نه من، نه تو, نه هیچکس. اتفاقات دیماه و این جن...
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
چند روزه اون بیت حافظ مدام تو ذهنمه: «یار مفروش به دنیا، که بسی سود نکرد / آنکه یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود...» نمیدونم چرا، ولی حس میکنم یه جایی وسط این شعر، منم هستم. یه جایی بین فروختنِ یه تکه از خودم و نگرفتن هیچ چیز در عوضش. به پیامهام نگاه میکنم، به چتهایی که نیمه موندن، به گفتوگوهایی که از سر علاقه شکل نگرفته بودن. به آدمهایی که هیچ میلی به حرف زدن نداشتن، و من با سماجت، خودم رو تحمیل کردم. شاید از ترسِ انزوا، شاید ...
سالیانی پیش شاخه ای کس نداشت
الان همهچیز دست خودته... کنترل فشار، استرس، خواب، برنامهریزی، حتی «نه گفتن». هیچکس نیست که راه رو برات آسون کنه، هیچ دستی نیست که بیاد نجاتت بده. هرچی هست، فقط تویی و مسیرت. و شاید این روزها، آسونترین بخش این چهل روز باشه... قبل از اینکه سختیها جدیتر بشن، قبل از اینکه خستگی واقعا خودش رو نشون بده. باید به خودت اعتماد کنی، به مسیری که چیدی، به تلاشی که قراره بکنی. نه از روی امید کور، بلکه از روی غرور و درد. اینجا آخر خطه... جا...
تو گرفتار چه طوفانی شدی که به خودت برنگشتی؟
علیرضا تو دقیقاً تو چه طوفانی افتادی که حتی راه برگشت رو گم کردی؟ چرا نتونستی یه چیزو درست کنی؟ چرا همیشه ترسیدی؟ میترسی از جلو رفتن، از شروع کردن، از اشتباه کردن... از خودت. چرا شب زود میخوابی، صبح به زور بیدار میشی؟فرصتا رفتن، تموم شدن... ولی تو چرا هنوز برنمیگردی درستش کنی؟زندگی داره میگذره، عمرت، انرژیت، اون یهذره استعدادت...نذار همش حروم بشه.به خودت بیا.با بهارِ کدوم سال میخوای برگردی؟چرا هیچوقت جرأت نکردی برگردی پیش خودت؟چرا هم...