کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

فصل چهارم

سکوتی که از من پیشی گرفت، خداحافظی..

| # فصل چهارم |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه ساده نیست؛ شبیه بیرون زدن از اتاقی که سال‌ها در آن نفس کشیده‌ای، اما مدتی‌ست هوا در آن سنگین شده. ماندن هم اما گاهی بدتر است؛ مثل قدم‌زدن در کوچه‌ای که روزی پر از نور بود و حالا چراغ‌هایش سو سو می‌زنند، انگار که خودشان هم نمی‌دانند روشن بمانند یا خاموش شوند. من مدت‌ها در این کوچه ماندم، در این خانه‌ای که زمانی پناه بود، و هرچه بیشتر ایستادم، فهمیدم که دیوارهایش دیگر صدایم را پس نمی‌دهند. انگار اینجا، جایی که باید آرامم می‌کرد، آرام‌آرا...