کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

| # بهار ۱۴۰۵ |
بازدید
|
نظر

ته‌مانده‌ی قهوه‌ام را که سر می‌کشم، زبری و تلخی‌اش گلویم را می‌خراشد؛ درست مثل عبور کند و کشدارِ این روزهای اردیبهشت. ماهی که بیرون از این پنجره، لباس سبز و شکوفه‌هایش را به رخ می‌کشد، اما درونِ من، چیزی شبیه به یک زمینِ سوخته و خاکستری است. خواستم قبل از آنکه تقویم، روی این ماهِ پر از تناقض خط بکشد، ردی از این روزهای مه‌آلود به جا بگذارم.

میان همین گیجی و کرختی، پیام می‌دهم تا برایم تفألی بزند. در این هیاهوی گنگ، دلم یک صدای آشنا می‌خواهد؛ کسی که از دلِ قرن‌ها پیش، نامم را صدا بزند و دستم را بگیرد. جواب روی صفحه گوشی روشن می‌شود:

«دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود / مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم»

لبخندِ بی‌جانی روی لبم می‌نشیند. حافظ همیشه همین‌طور است؛ انگار روبه‌رویم نشسته، دستِ گرمش را روی شانه‌های یخ‌زده‌ام گذاشته و با آن لحنِ بی‌بدیلش می‌گوید: «علیرضا… قدم بردار. می‌دانم همه‌جا تاریک است، می‌دانم به جاده و به خودت شک کرده‌ای، اما فقط ادامه بده. درست همان‌جا که بوی گسِ شکست در مشامت می‌پیچد، همان‌جا که زانوهایت توانِ ایستادن ندارند، یک قدمِ دیگر بردار.»

و من با همین ریسمانِ نازک، با همین نیمچه‌امیدِ رنگ‌پریده، چشم‌هایم را می‌بندم و در تاریکی راه می‌روم. کورمال کورمال دست می‌کشم به دیوارهای این روزها، به این خیال که شاید این سماجت، تَرَکی بر این بن‌بست بیندازد.

راستش را بخواهید، این روزها در یک «آتش‌بس» به سر می‌برم. یک معاهده‌ی شکننده‌ی سکوت با خودم. گوشه‌ی یک سنگرِ تاریک و نمور کز کرده‌ام تا نفس تازه کنم. نشسته‌ام تا ببینم اصلاً رمقی در این استخوان‌های خسته مانده تا دوباره بلند شوم و به چشم‌های آن غولِ سیاه خیره شوم؟ همان سایه‌ی سنگینی که بی‌صدا روی سینه‌ام خیمه زده، نور را می‌بلعد، هوا را تنگ می‌کند و زمان را در خودش می‌کشد.

تمرکزم شبیه به یک آینه‌ی خرد شده روی زمین ریخته است. هر بار که دست می‌برم تا تکه‌های افکارم را جمع کنم و به هم بچسبانم، لبه‌های تیزش انگشتانِ ذهنم را می‌بُرد. پروژه‌های عقب‌مانده و کارهای نیمه‌تمام، مثل آوارهای یک شهرِ متروکه روی سرم آوار شده‌اند و من با دستانی بی‌حس، فقط تقلا می‌کنم خشت به خشتِ آن‌ها را جابه‌جا کنم تا زیرشان مدفون نشوم. حتی همین حالا، کنار هم چیدنِ این کلمات و بیرون کشیدنشان از قفسِ سینه، شبیه به تقلا برای نفس کشیدن زیرِ توده‌ای از آبِ سنگین و تاریک است.

اما در میانه‌ی این میدانِ مین و در دلِ این تاریکیِ غلیظ، شعله‌های کوچکی هم سوسو می‌زنند که نمی‌گذارند از سرما یخ بزنم. آدم‌هایی که این روزها، در اوجِ این ویرانی و بی‌حوصلگی کنارم ماندند. همان‌ها که وقتی دیدند دیوارهای سنگرِ من در حال فرو ریختن است، عقب نکشیدند؛ بلکه جلوتر آمدند و شانه‌هایشان را ستون کردند. چقدر، چقدر این آدم‌ها را عمیقاً دوست دارم. آن‌ها به من یادآوری می‌کنند که اگرچه آن سایه‌ی سیاه بزرگ و بی‌رحم است، اما من در این نبردِ خاموش، بی‌سپاه نیستم.

اردیبهشت دارد کوله‌بارش را می‌بندد و من هنوز در این آتش‌بسِ موقت، در حالِ بستنِ زخم‌هایم هستم تا برای برخاستنِ فردا آماده شوم.

حالا که به این روزهای سخت و سنگرهای موقتِ استراحت فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد از شما بپرسم:

وقتی تمام چراغ‌های درونتان خاموش می‌شود و هیچ نقشه‌ای برای قدمِ بعدی ندارید، چه چیزی، چه کلمه‌ای یا چه کسی، شما را از سقوط در تاریکیِ مطلقِ آن لحظه نجات می‌دهد؟ برایم از آن «رشته‌ی اتصال» بنویسید؛ شاید طنابِ نجاتِ امروز شما، فردا دستگیره‌ی امیدِ یک نفر دیگر در اوجِ ناامیدی باشد.

کامنت ثبت شده است.