کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

سکوتی که از من پیشی گرفت، خداحافظی..

| # فصل چهارم |
بازدید
|
نظر

رفتن همیشه ساده نیست؛ شبیه بیرون زدن از اتاقی که سال‌ها در آن نفس کشیده‌ای، اما مدتی‌ست هوا در آن سنگین شده. ماندن هم اما گاهی بدتر است؛ مثل قدم‌زدن در کوچه‌ای که روزی پر از نور بود و حالا چراغ‌هایش سو سو می‌زنند، انگار که خودشان هم نمی‌دانند روشن بمانند یا خاموش شوند. من مدت‌ها در این کوچه ماندم، در این خانه‌ای که زمانی پناه بود، و هرچه بیشتر ایستادم، فهمیدم که دیوارهایش دیگر صدایم را پس نمی‌دهند. انگار اینجا، جایی که باید آرامم می‌کرد، آرام‌آرام تبدیل شد به سکوتی که حتی نمی‌توانستم روی آن تکیه کنم.

شاید گلایه‌ام همین باشد؛
که من ماندم، نوشتم، تکه‌هایی از خودم را لابه‌لای هر پست گذاشتم، اما صداها کم شدند، نگاه‌ها دور. نوشتن تبدیل شد به گفتگو با آینه‌ای که بخار گرفته؛ می‌گویی، اما تصویرت برنمی‌گردد. و آدم وقتی روزها و شب‌ها می‌نویسد و هیچ‌کس حتی چراغی کوچک برایش روشن نمی‌کند، یک‌جایی می‌فهمد که شاید ماندن، خودش یک جور فرسودگی‌ست.

امشب که این سطرها را می‌نویسم، حس می‌کنم میان من و این وبلاگ، فاصله‌ای افتاده که نه از جنس قهر است و نه از جنس بی‌مهری؛ بیشتر شبیه غباری‌ست که روی چیزی عزیز می‌نشیند و آرام آن را از دسترس خارج می‌کند. من خسته‌ام از این غبار. از اینکه گاهی انگار حرف‌هایم مثل دودی باریک بالا می‌روند و ناپدید می‌شوند، بی‌آنکه کسی حتی ردشان را دنبال کند.

برای همین می‌روم؛
نه ضربتی، نه خشمگین، نه با درهای کوبیده.
بیشتر شبیه کسی که آهسته از اتاقی بیرون می‌زند، چون می‌داند اگر بیشتر بماند، این سکوت او را فرو می‌بلعد. شاید رفتنم مثل سایه‌ای باشد که از روی دیوار می‌لغزد و محو می‌شود، اما لازم است. گاهی باید قبول کرد که تا شبِ مرگ به پایان نرسد بازی‌ها؛ بازی‌هایی که ما را نگه می‌دارند، اما هیچ‌وقت شفا نمی‌دهند.

با همه‌ی این‌ها،
چیزی ته دلم هست که نمی‌گذارد این خداحافظی تلخ باشد.
قدردانی.
برای هر کسی که حتی یک‌بار، حتی یک لحظه، اینجا را باز کرد؛
برای آن‌هایی که میان این نوشته‌ها مکث کردند، چیزی حس کردند، چیزی فهمیدند، یا فقط لحظه‌ای کنارم ماندند.
اگر نبودید، این جا خیلی زودتر خاموش می‌شد.

من می‌روم،
آرام، بی‌هیاهو، با دلتنگی‌ای که می‌دانم فراموش نمی‌شود؛
اما امیدوارم روزی، در جایی روشن‌تر، دوباره بتوانم برگردم—
نه به این وبلاگ، بلکه به خودم.

تا آن روز،
این چند خط را می‌گذارم روی میزِ ساکتِ این خانه‌ی قدیمی
و در را آرام پشت سرم می‌بندم.

کامنت ثبت شده است.