کاف بیگانه

دست‌نوشته های یک کاف

دنبال کننده

اگه سکوت کنی چند تا رفیق برات میمونن؟

| # جهنم 1405 |
بازدید
|
نظر

بنظرت اگه سکوت کنی چندتا رفیق برات می‌مونه؟
چند نفر واقعاً می‌مونن وقتی دیگه حرف نزنی، وقتی دیگه مثل قبل نباشی، وقتی فقط ساکت بشینی و خودت با خودت بمونی؟

در حالی که زیر تازیانه‌ی استرس‌ها، اضطراب‌ها و فشارهای ذهنی دارم له می‌شم، این سؤال مثل یه سایه همیشه همراهمه.
نه یه سؤال ساده… یه جور وسواس ذهنیه که هر بار فشار بیشتر می‌شه، واضح‌تر میاد جلو چشمم.
اگه من سکوت کنم، چندتا رفیق برام می‌مونه؟ واقعاً صفر؟

بر خلاف دنیای واقعی که انگار همیشه یکی پیدا می‌شه حالتو بپرسه، یه پیام بده، یه تماس کوتاه بگیره،
تو دنیای مجازی این ماجرا کاملاً برعکسه.
اینجا انگار بودن آدما وابسته‌ست به حرکت تو.
اگه تو ساکت بشی، اونا هم انگار به سادگی از کنارت رد می‌شن، بدون اینکه حتی متوجه بشن تو هنوز اونجایی.

اینجا انگار نبودن آدما خیلی راحت‌تر از بودنشونه.
بودن نیاز به تلاش داره، اما رفتن… هیچ انرژی‌ای نمی‌خواد.
رفیق‌ها یا هستن وقتی حالت خوبه، یا کم‌کم محو می‌شن وقتی سکوت می‌کنی، وقتی کم‌حرف می‌شی، وقتی دیگه اون آدم همیشگی نیستی.

یه زمانی این موضوع برام مهم بود…
هر رفتن، هر سکوت، هر بی‌جوابی برام سنگین بود.
اما الان دیگه نه. یا حداقل دارم خودمو قانع می‌کنم که نباید مهم باشه.
شاید از بس تکرار شده، دیگه دردش عادی شده.

در حالی که دارم این پست رو می‌نویسم، ارتباطم با بیشتر دوستای وبلاگ‌نویسم هم کم‌کم قطع شده.
نه با دعوا، نه با اتفاق خاصی… فقط با گذر زمان، با سکوت، با فاصله.
اینجا برام شبیه یه جنگل سرد و متروکه‌ست.
جایی که پر از ردپا و خاطره‌ست، اما کسی توش راه نمی‌ره.
انگار کلمات هنوز زنده‌ان، ولی آدم‌هاش رفتن.
شبیه یه قبرستون که نوشته‌هاش هنوز نفس می‌کشن، اما کسی نمیاد سراغشون.

و من…
در حالی که باید با استرس‌هام، اضطراب‌هام و فشارهای ذهنی بجنگم، هر روز بیشتر از دیروز خسته می‌شم.
نه خستگی جسمی… یه جور خستگی ذهنی که توضیح دادنش سخت‌تر از تحمل کردنه.
نمی‌دونم چرا ذهنم وقتی فشار میاد، به جای قوی‌تر شدن، خالی می‌کنه، می‌ریزه، می‌شکنه.

من علیرضام…
اومده بودم کارهای بزرگ انجام بدم، هدف‌های بزرگ داشتم، تصویرهای بزرگ تو ذهنم بود.
اما الان گیر افتادم بین فکرهایی که تمومی ندارن و نگرانی‌هایی که هی شکل عوض می‌کنن.
هر بار که فکر می‌کنم دارم جلو می‌رم، انگار یه چیزی دوباره می‌کشم عقب.

شاید خیلی چیزها دست من نباشه…
شرایط، آدم‌ها، فاصله‌ها، حتی بعضی اتفاق‌ها.
اما ذهن و روحم؟
همیشه فکر می‌کردم اون بخش دست خودمه… ولی الان مطمئن نیستم.

استرس…
نه از اون مدل طبیعی که می‌گن لازمه‌ی رشد و مسیر جدیده.
این بیشتر شبیه یه فشار بی‌هدفه، یه سنگ اضافه روی ذهن،
که نه چیزی اضافه می‌کنه، نه چیزی بهتر می‌کنه… فقط خسته‌ترت می‌کنه.

گاهی فکر می‌کنم شاید باید فقط استراحت کنم…
اما حتی استراحت هم این روزها شبیه فرار شده.
نه آرامش می‌ده، نه حل می‌کنه… فقط عقب می‌اندازه.

نمی‌خوام جا بزنم.
نمی‌خوام آدم ضعیفی باشم.
ولی یه جایی بین خواستن و توانستن، یه فاصله‌ی عجیبی هست…
یه خلأ که هر روز بیشتر حسش می‌کنم، بدون اینکه بدونم دقیقاً چیه.

من تلاش می‌کنم… واقعاً.
اما نمی‌خوام استرس و ترس، ارزش کاری که می‌کنم رو کم کنه.
نمی‌خوام این احساس‌ها تعیین کنن من کی‌ام یا چی‌ام.

و تهش فقط یه سؤال می‌مونه…
اگه سکوت کنم، واقعاً چندتا رفیق برام می‌مونه؟

کامنت ثبت شده است.

  • Ash گفته:
  • سلام سلام!
    می‌شه لطفا اسمم رو توی کامنت‌ها ننویسی؟ترجیح می‌دم توی مجازی اش یا شیکا صدا بشم 🥹
    پنج تا خیلی عدد خوبیه! امیدوارم دوستیشون بمونه برات واقعا! رازت رو به من هم یاد بده.😂
    من کامنت نذاشتم که از دستم ناراحت نباش؟ مطمئنم گذاشتم و برام عجیب بود تایید نشده. شاید حواسم نبوده ارسال نشده. بذار دوباره بهت بگم که لطفا از دستم ناراحت نباش! متاسفانه وقتی غریبه می‌بینم گاز می‌گیرم اگر می‌دونستم کامنت توئه جور دیگه‌ای رفتار می‌کردم.😅 دوست دارم این اخلاقم رو درست کنما ولی فعلا موفق نبودم.😁

    پاسخ :

    سلام احوالت،چطوری؟
    کامنتت اومده بود شیکا..
    - از بچگی باهم بزرگ شدیم و این شد راز پایداریمون. البته سه روز یبار یکیشون رو میبینم.

    دیگه ناراحت شدم دیگه و مطمئنم که فهمیدی من بودم:(((
    الان دیگه ناراحت نیستممم.
     

  • Ash گفته:
  • من برعکس تو همیشه از دوست‌های دنیای واقعیم ضربه خوردم و اون‌ها کسایی بودن که یادی ازم نکردن! آدمی هم هستم که خیلی overthink می‌کنه و این موضوع دو برابر اذیتم کرده. ولی به نظرم فکر کردن به این چیزها فقط به خودمون آسیب می‌زنه‌. متاسفانه ما فقط تو زندگی خودمون و از چشم خودمون انقدر آدم‌های مهمی هستیم! بقیه احتمالا اصلا انقدر درگیر ما نیستن‌.
    یه چیزی هم که هست اینه که ما تو دوستیای مجازی خیلی به کلمه وابسته‌ایم. گاهی واقعا دست و دلمون به نوشتن هیچ کلمه‌ای نمیره. حتما خودت هم تجربه کردی. شاید دوست‌هایی که یه مدت سراغت رو نگرفتن هم تو حال خوبی نیستن. به شخصه این پست رو دیروز خوندم (با اینکه هنوز پست‌های قبلیت رو نخوندم🙈🙈🙈) و واقعا اونموقع دست و دلم به کامنت نمی‌رفت.

    پاسخ :

    سلام شیکا چطوری خوبی؟

    من 5 تا رفیق تو دنیای واقعی دارم که جای برادرهایی که ندارم رو برام پر کردن.. اما مجازی نمیدونم، قضاوت درستی ازشون ندارم. شاید روزی دیدمشون میتونم قضاوتتشون کنم.

    اره هیچکسی درگیر ما نیست و نخواهد بود، من هم کم‌کم یادگرفتم که دیگه بهش فکرنکنم.

    - نه هیچ اجباری برای گذاشتن کامنت نیست من منظورم کامنت نبود.. امیدوارم همه حالشون خوب باشه..

    راستی از وقتی بهم گفتی---- ، من دیگه اصلا به هیچ وبی سر نزدم :D....