ای باغبان آخر رسید خزان ما
بعد از ۵۸ روز برگشتم که بنویسم؛ فقط برای اینکه بگذره و من هم عبور کنم.
حدود سه هفتهست که دارم تلاش میکنم بنویسم، اما نه وقتش رو پیدا میکنم و نه دلودماغش رو دارم. به هر حال، به هر زحمتی که بود، بالاخره شروع کردم به نوشتن و شرح حال دادن؛ شاید این مشکلات کوفتی بالاخره تموم بشن.
فکر میکنم تا وقتی دست به قلم نشم، این مشکلات هم نمیگذرن و من همچنان توی همون حسوحال باقی میمونم. برای همین شروع کردم به نوشتن.
تقریباً ۵۰ روزه که درگیر استرس و فشار بیدلیلی هستم که از سمت خودم به خودم تحمیل میکنم. دارم عرصه رو به خودم تنگ میکنم و با اینکه توی این مدت پیشرفت خاصی نداشتم، لحظات عجیبی رو تجربه کردم. با این حال، الان نسبت به دو سه هفتهی پیش، از نظر روحی پایداری بیشتری دارم؛ هرچند هنوز هم شکنندهام.
نمیخوام اینجا چیزی بنویسم یا شرح حالی بدم که مثلاً شخصی برگرده و بهم بگه داری نقش قربانی رو بازی میکنی. اینها فقط شرح حال منه؛ برای خودم، برای آینده و برای روزهایی که برگردم و دوباره بخونمشون و ببینم بالاخره قویتر شدم.
نمیدونم اصلاً از کجا شروع کنم. برنامهم برای آینده خیلی شلوول شده. در واقع، ددلاینی که برای خودم تعیین کرده بودم، آخر شهریور بود، اما حالا مهر هم داره تموم میشه و من هنوز نمیدونم دقیقاً دارم چه غلطی میکنم!
پروژه طول کشید؟ مدرکم نیومد؟ آزمون قبول نشدم؟ همهی اینها دستبهدست هم دادن تا بیشتر من رو به پایین بکشن.
یه هفتهست که خوابم نمیبره و تازه ساعت هفت صبح، اون هم به زور، خوابم میبره. استرس وحشتناکی برای تحویل پروژه دارم و تقریباً هیچچیز اونطور که انتظار داشتم پیش نرفته. هفت روز دیگه باید پروژه رو دیپلوی کنم، در حالی که هنوز دو تا از فیچرها پیادهسازی نشدن و یه سری قسمتها هم اصلاً تست نشدن.
واقعاً امیدوارم بتونم پنج روز بیشتر وقت بگیرم. نمیدونم قراره چی بشه، ولی فعلاً تنها چیزی که میخوام اینه که بتونم این پروژه رو جمع کنم و از زیر این فشار بیرون بیام.
دلم فعلاً برای هیچکس، بهجز امیر، تنگ نشده. اکثر بچهها رو هم دیدم.
نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته یا این روزها قراره من رو به کجا برسونن. فقط امیدوارم آبان و آذر برام خوشیمن باشن؛ شاید بالاخره ورق برگرده و بتونم یه نفس راحت بکشم.
فعلاً همین. فقط میخواستم بنویسم؛ شاید همین نوشتن، شروعی باشه برای عبور کردن.
کامنت ثبت شده است.