جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
صدای پاره شدن آخرین رشتهی طناب، شبیه شلیک یک گلوله در سکوت شب بود. امشب، همان اتفاقی افتاد که مدتها در سایهها انتظارش را میکشیدم؛ منتظر نبردی بودم که لشکریان درونم، پیش از آنکه حتی صفآرایی کنند، در آن تارومار شدند.
سایهی آن سگ سیاه، سنگینتر از همیشه روی سینهام خیمه زده است. در تاریکترین دهلیزهای ذهنم، صدایی پوزخند زد و پژواکوار گفت: «تو نمیتوانی…» و دلم، این فرماندهی خسته و مجروح، سلاحش را زمین گذاشت و تسلیموار زمزمه کرد: «آری… نمیتوانم.»
در میان این ویرانهی ناامیدی، صدای شجریان در هوا میپیچد؛ شبیه ریختن بنزین بر خاکسترِ هنوز گُر گرفتهی جانم. شعله میکشد، درست همانجا که حنجرهاش به اندوه مینشیند و کلام حافظ را در جانِ شب میریزد:
«مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو»
من در این قمارِ نابرابر، هم دل را باختم، هم ذهن را، و هم آخرین قطرههای امید را. دیگر رمقی در من نمانده تا شبیه قهرمانهای پوشالیِ قصهها برخیزم و با شمشیر پلاستیکیام به جنگ طوفان بروم.
من از جنسِ شیشهام؛ ترکخورده و بینهایت شکننده. بیهیچ تمرینی، با سپری درهمکوبیده و زرهی پارهپاره، قدم در میدانی گذاشتم که قانونش، نبردن بود. ثبات و آرامش، سرابی بود که هرچه دویدم و جنگیدم، دورتر شد و بخت، رویِ سیاهش را به من نشان داد.
به ذهنیتی از جنس فولاد نیاز داشتم، اما من…؟ من بارها برخاستم… روی پاهای لرزانم ایستادم… اما دوباره سقوط کردم. سقوط، تنها قانون ثابتِ این میدان بود… و چه بیرحمانه است این بازی.
کامنت ثبت شده است.