سوگ سیاوش بر دلم
آمده بودم که بمانم.
و ماندم.
اما نه آنطور که تصور میکردم.
ماندن را همیشه با قدرت تصویر میکردم با پافشاری، با دندانهای به هم فشرده، با آن حس خاصی که وقتی از خودت رد میشوی بهت دست میدهد. اما این ماندن، طعم دیگری دارد. طعم خستگیای که نه از بیخوابی، بلکه از خوابیدنهای بیش از حد میآید. شانزده ساعت خواب و باز هم بیدار میشوی با همان سنگینی روی سینه. انگار خواب هم دیگر کارش را درست انجام نمیدهد..
آن نسخههایی که دلم برایشان تنگ شده
یادم هست که یک وقتی آدم دیگری بودم.
نه بهتر، نه بدتر فقط دیگری. آدمی که ساعت برایش مفهوم نداشت، که استرس را مثل بنزین میسوزاند، که بازدهیاش از روی ترس بود شاید، اما لااقل بود. آن نسخهها سختکوش بودند به شکلی که الان برایم افسانه به نظر میرسد. مینشستم و کار میکردم و نمیپرسیدم چرا. فقط میرفتم جلو.
حالا همان سوال ساده «از کجا شروع کنم؟» خودش خستهام میکند.
دانشگاه، آن فضای لعنتی که دلم برایش تنگ شده
دانشگاه برایم یک مکان نبود. یک حالت بود.
صندلیهای کلاس که همیشه یکیشان لق بود، کافهای که قهوهاش نه خوب بود نه بد اما با ممدرضا و فرزاد خوردنش یک چیز دیگری میشد، آن بحثهای بیسر و ته که از درس شروع میشد و به همهجا میرسید. آن فضا یک نوع امنیت داشت که آدم نمیفهمید تا وقتی که ازش بیرون بیاید.
اگر دنیای موازی وجود داشت، در آن یکی ارشد را ادامه میدادم. نه لزوماً برای مدرک، فقط برای دو سال بیشتر در آن حال بودن. اما این دنیا، دنیای موازی نیست. و هدفم الان آنجا نیست.
غول سیاه
ماهها پیش از یک نبرد قطع امید کردم.
نه به خاطر اینکه ضعیف بودم، بلکه چون زودتر از بقیه فهمیدم که این نبرد، نبردنی نیست. حداقل نه با آنچه داشتم. قطع امید کردم و رفتم جلو، یا فکر کردم که رفتم. اما ظاهراً بدن و ذهن آدم حسابکتاب خودشان را دارند. اثرات آن شکست، دیر آمد، اما آمد. و حالا اینجاست، توی این خستگی مزمن، توی این بیحالی که صبح تا شب دنبالم میآید.
فکر نمیکردم اینقدر دیرپا باشد.
آخرین کارت
دارم آخرین کارتم را بازی میکنم.
این جمله را که مینویسم، سنگینیاش را حس میکنم. آخرین فرصت برای بازگشت به یک چرخهی درست، به مسیری که رشد داشته باشد، به حالتی که بتوانم در آن نفس بکشم. اما مشکل اینجاست ، وقتی در صفر مطلق هستی، حتی فکر کردن به اینکه چطور از این کارت استفاده کنی هم انرژی میخواهد که نداری.
فیزیکی صفرم. روحی صفرم. یک صفر کامل که بلد است بخوابد و بس.
اما میدانم که نمیتوانم اینجا بمانم. این وضعیت، قابل تحمل نیست ، نه به خاطر اینکه کسی انتظاری از من دارد، بلکه چون خودم میدانم که این من نیستم. این یک نسخهی موقت است که خیلی وقت است دارد جای اصلی را میگیرد.
باید بلند شوم.
نمیدانم چطور.
اما باید.
شاید همین، همین که هنوز «باید» را حس میکنم آخرین چیزی باشد که از آن نسخههای قدیمی برایم مانده. و شاید همین کافی باشد برای شروع.
کامنت ثبت شده است.
که این بهار شما هرچقدر هم زمستان صفت باشد باز بهار است و شکی نداریم که جوانه ها به زودی سر از خاک بیرون می آورند حتی اگر کمی دیر کرده باشند .
همیشه قرار نیست هر زمستانی آخرش بهار شود. بعضی وقتها جوانهای در کار نیست، حتی اگر مدتها منتظرش بمانی..
شاید روزی برسد که دیگر نه بهاری باشد، نه جوانهای…
امید پرنده ای است
که بر شاخۀ درخت روح فرود می آید
و نغمه های بی کلام می خواند
و هیچ گاه از خواندن باز نمی ایستد.
آوایش، در بادهای سخت، خوش به گوش می رسد
و چه طوفان سهمگینی است
آن که بتواند این پرندۀ کوچک را رمیده کند
پرنده ای که چه بسیار دل ها را گرم کرده است.
من در سردترین سرزمین ها آواز او را شنیده ام
و در غریب ترین دریاها
اما هیچ گاه حتی در منتهای گرسنگی
از من درخواست خرده نانی نکرده است
.
امید پرندهای است که بر شاخهٔ روح مینشیند…
اما امشب شاخهٔ روح من زیر بار غم خم شده است. چشمهایم خسته و بغضیاند.. و صدای آن پرنده را به سختی میشنوم..