روز ۷۹، ستارخان بی سپاه
امروز روز هفتاد و نهم از چالش صد روزهمه. خستگی مثل گرد و خاکی که روزها روی وسایل جا خوش کرده باشه، روی تنم نشسته و تکان نمیخوره. حس پوچی، مثل سایهای که زیر نور چراغ خیابان، دنبالت میآد، بیصدا اما سمج، کنارمه. نه راه فرار داره، نه حتی راه آشتی. مبارزه هنوز ادامه داره، ولی امروز… انگار باتری روحم به صفر رسیده. پشت سیستم نشستن؟ بیمعناست. طراحیهام؟ نیمهکاره، مثل ساختمونی که وسط کار رها شده و داربستهاش زنگ زده. حتی باز کردن کتاب هم برام س...