جهان بس فتنه خواهد دید
سلام، نمیدونم از کجا باید شروع کنم، فقط میدونم که الان که شروع کردم، یه چیزی باید از دل من بیرون بیاد. ساعت ۹:۱۶ شب، منتظر امیر هستم که بیاد و با هم پروژههاش رو تحویل بدیم. همین حالا که دارم این پست رو مینویسم، ذهنم پر از سوالات بیجواب و استرسهای بیپایانه. راستش ته دلم، ته ذهنم، یه خلا عمیق دارم. خالیتر از همیشه. هر صبح با یه حس ترس و اضطراب بیدار میشم. انگار هر روز صبح از خواب بیدار میشم و دوباره خودم رو توی همون دایرهای میبینم ...